X
تبلیغات
مرجع عاشقانه های شعر معاصر - سروده های دیگر...

مرجع عاشقانه های شعر معاصر

شیـما متـقی

شب در آن حجم عميقش آمد

زهر تنهايي در کام شبان ريخته اند

ريشه قهر تو در خاک نگاه

مي خاموشي در جام زمان ريخته اند

اشکهايي چه غريب در هجومي لبريز

آب تعميدي برعشق نهان ريخته اند

عمر طولاني بي حرفيها در دل هر ديدار

طعم بي برگي به تن نارونان ريخته اند

من کجايم تو کجا؟هق هق فاصله ها

حرفي از پايان را به لب قاصدکان ريخته اند.
+ نوشته شده در  ساعت 3:47  توسط   | 

فرامرز سه دهی

بـی قـرار هـیچ قـراری نـبوده ام

مـگــر

قـراری کـه بـا تـو داشتـم و

هـرگـز نیـامـدی.


+ نوشته شده در  ساعت 0:13  توسط   | 

فــاضل نــظری

بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد

کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد

سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم

با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد

عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است

گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد

آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است

دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد

آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد

گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد


+ نوشته شده در  ساعت 2:34  توسط   | 

فــاضـل نــظـری


بــا هـر بـهانه و هـوسی عـاشقــت شــــده ست

فرقـی نمی کند چه کسی عـاشقت شده است

چــیــزی ز مــاه بــودن تـــــــــــو کــم نــمی شـود

گـیـرم که بـرکه ای نــفسی عاشـقت شده ست

ای سـیــب ســـرخ غـلــت زنـان در مــسـیــر رود

یـک شهر تـا بـه من برسی عاشقت شده ست

پــــــــر می کــــشی و وای بــه حــال پــرنـده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشـقت شـده سـت

آیـینــــــه ای و آه کـــه هـــــــــــــــرگــز بــرای تــو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

+ نوشته شده در  ساعت 2:33  توسط   | 

مهدی فرجی


نـه ... روبـه روی تـو بـازنـده انـد حـالا هــم

قــــمـاربـازتـریــــن مــــردهـای دنـــیـا هـــم

زمیــن زدم ورقـی را شـروع شـد بــــــــازی

ولی بـه قـصد- فـقط - رو به رو شدن با هم

اگـرچـه مـی دیـدم – اگـرچـه می دانـستی

در ایـن مـقـابله جـز بـاخـتن نـمی خـواهـم

طـنین قـهـقـهه ات در تـبسـمم مـی ریخت

هـجـــوم زلـزلـه ات در غـــرور گـهــگـــــاهـم

نـمی بـریـد چـرا حـکـم مـن شـروع تـــــو را

نـمی گــرفت چــرا بـی بـی تـو را شـاهـــم

سیـاه و سـرخ گـره خـورده بـود و پـیدا بــود

جـنون دسـت تـو در تـک تـک ورق هــــایـم

در ایـن نـبرد ، فـقط بی بی دلـت کـافیست

بـرای کـشـتن پـنـجاه و یـک ورق بــا هـــــم

بـه دست داشتی آن قـدر دل که می لرزید

دل سـیــاه تـریـن بـرگــه هـای بــالا هــــــم



مـرا بـه بـاخـت کـشانـدی ولـی نـیـفـتــادم

بـه ایـن امـید کـه روز خـداست فــردا هـــم

شـروع مـی شود ایـن بــازی ِ تـمـام شده

اگـــرچـه رو بــکـــنی بــرگ آخــرت را هـــم



+ نوشته شده در  ساعت 2:32  توسط   | 

عــلی صالحی


سحـر در فـصل گـل

          بوی تـو آمـد،

خـیال بـال و پـر سوی تـو آمـد

در ایـن جمـع مـبارک جـان ِ مـدهـوش

به رقـص

   در آب خواب

           روی تـو آمد.

مـه ِ نـو بـسته گیـسو ، سوی دریـا

هـزاران مـوج شب

مـوی تـو آمد.

در ایـن بـن بـست ِ بـاد و بـیم ِ دیـریـن

جهـان هـر سو کـه دیـد

               روی تـو آمـد ...


+ نوشته شده در  ساعت 23:48  توسط   | 

حسن دلبری

در پست قبلی، یکی از بازدیدکنندگان عزیز پیغامی رو برام نوشتن که در زیر می خوانید. پیرو اطلاع و خبر ایشون و با تشکر از معرفی یک شاعر ؛ شعری از این شاعر توانا انتخاب کردم که امیدوارم لذت ببرید و پاسخی باشه به این عزیز بازدیدکننده.


تـا شب زلـف تـو سرفـصل غـزل خوانی‌هـاست

زنـدگـینـامه ی مـن شـرح پـریـشانی‌هـــــاست


 بــــا تــــو مــن  پـنـجـــره‌ای روبــه طـراوت دارم

كــه بـهـار نـفـسش گـرم گـل افـشانـی‌هـاست


طـعـم تـصنـیـف تــو در  بـــــاور بـلـبـل  پـیـچـیـد

كـه سـحر تـا بـه سـحر محو غزل خوانی‌هاست


از تــو روزی خــبـــــری  داد نــسیـمی و هــنــوز

كـــوچــه نــورانـی انــبــوه چـراغــانی‌هـــــاست


زورق شـعر مـن از چـشم تــو بــیـرون نــــــــرود

رام دریــا نــشدن مـنــطق طــوفــانــی‌هــاست


 مـن بـه كــفـری كــه تـو پــیغـمـبر آنـی شـادم

گـرچـه دنــیا پـر انــواع مـسلـمانــیهـــــــــاست


 آی مــجــنون خــیــابـــان ســلامــت بـــــــرگرد

عشق حسی است كه مخصوص بیابانی‌هاست


 مــن در آغــوش سلامت گــل بـاغـی نــشدم

ایــن غـزل‌هــا هــمه پــرورده ی ویـرانی‌هاست

+ نوشته شده در  ساعت 23:40  توسط   | 

سروده های دیگر ...

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

منکه مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  ساعت 23:30  توسط   | 

صالــح سجادی

 

بـلند می شوم از زیـر سایـه های خودم

و راه می روم از روی دست و پـای خودم

دوبـاره جـای مرا سایـه پـر نـخواهد کـرد

کـه مینهم گل خورشید را بـه جای خودم

گریـز می زنم این بـار بـر خـلاف هـمه

از ابـتدای خدا تـا بـه انـتهای خودم

و ریـشه می زنـم از آسمان بـه سمت زمـین

و سبـز می شوم این بـار در فـضای خودم ...

--------------------------------------------------

وبلاگ شاعر: حس اول

نقدی بر کتاب (تشنج کلمات) صالح سجادی اینجا

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:16  توسط   | 

سید حمیدرضا برقعی

 

مـشک بـرداشت که سیـراب کـند دریـا را

رفـت تـا تـشنـگی اش آب کـند دریـا را

آب روشن شد و عکـس قـمر افتاد در آب

مـاه می خواست که مهتاب کند دریا را

تـشنه می خواست ببیند لـب او را دریا

پـس ننـوشید که سیراب کند دریـا را

کـوفه شد علـقمه٬ شق القـمری دیگر دیـد

ماه افتـاد که مـحراب کند دریا را

تـا خجـالت بـکشد سرخ شود چـهره آب

زخـم می خورد که خونـاب کند دریـا را

نـاگـهان موج برآمد که رسید اقیـانوس

تـا در آغـوش خـودش خواب کـند دریـا را

آب٬ مهـریه گــُـل بـود والا خـورشید

در تـوان داشت که مرداب کند دریـا را

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:20  توسط   | 

بـهـرام سپـاسگـزار

 

سنگ اگـر می زنـی سیـه روی کـنی

دام چـیده یی

دام چـیده یی بـرای خـود چـیده یی

برای مـن اگـر چیـده یی برچـینـش

مـن

میـانه بستـه بی پـای گـریـز

بـا پـای خـود بـه دام

پـای پیـش گـذاشته ام

پیـشتر

شکّـر شکـن بـودی

دل ز چـه رو می شکـنی

میـانـه را

شکـر آب می کـنی

دل بستـگی بـه دل دادن

انـفـجار مـرز بـودن و از هـم پـاشیـدن

عـزیـز تـریـنم!

جـرقـه آتـش ز چـه رو شـده یی.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:40  توسط   | 

فــرشته ســـاری

 

در زورق یـادت

مـسافـری بی پــیکرم

جـا مـانـده ام

در بـرزخ خـاطـرات.

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:17  توسط   | 

سروده های دیگر

 

کــشف تـو آغـاز پــنهانی مـن

دسـت از خـاک زمـین ِ مـن بــکش

مدفــون تـرین احـساس ٬ تـمنایی به اکـتشاف نـدارد ...

 

برگرفته از: مردی که فاحشه شد

+ نوشته شده در  ساعت 1:46  توسط   | 

نیما یوشیج

 

تورا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ "تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم٬

تو را من چشم در راهم

 

شباهنگام در آن دم که بر جاده ها چون مرده ماران خفتگانند٬

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه٬ من از یادت نمی کاهم٬

تو را من چشم در راهم

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:35  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:26  توسط   | 

هابیل

 

من تورا می فهمم

تو صدای ِ تـپش نـبض زمین

در جـاذبه ی قـلب منی

چشم تو شیشه ی تنهایی را

با نگـاهی چه آسان می شکند . . .


من تورا می فهمم

تو همه درک من از بازی رقـاصانی

که به رقـاصی خود شک دارند،

و من از تاریکی این رقـاصی

به دل ِ فاصله ها می پـیـچم!

تو نمی دانی،

                 شمع مـژگان تو روشنگر این تنهائیست . . . .

 

من تو را در شَـکم!!!

که در این روشنی و رقاصی

                  تو به روشنی من نزدیکی یا به رقاصی عشق؟!


من تو را می فهمم و تو را در شکم ...

+ نوشته شده در  ساعت 7:21  توسط   | 

سروده های دیگر...

 

با آنکه می از شیشه به پیمانه نکردی

در بزم ، کسی نیست که دیوانه نکردی

 

ای خانه شهری نگهت برده به یغما

در شهر دلی کو که در آن خانه نکردی

 

تا گنج غمت را سر ویرانی دل هاست

یک خانه دل نیست که ویرانه نکردی

 

تنها نه من از عشق رخت شهره شهرم

صاحب نظری نیست که افسانه نکردی

 

نازم سرت ای شمع که شهری زدی آتش

و اندیشه ز دود دل پروانه نکردی

 

با چشم تو محرم نشدم تا به نگاهی

بیگانه ام از محرم و بیگانه نکردی.

 

« فروغی بسطامی »

+ نوشته شده در  ساعت 2:19  توسط   | 

سروده های دیگر...

 

شنیدم که چون قـوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فـریبا بـمیرد

شب مرگ ، تنها ، نشیند به موجی

رود گـوشه ای دور و تـنها بـمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد

شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی ! آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد.

"مهدی حمیدی شیرازی"

+ نوشته شده در  ساعت 17:15  توسط   | 

سروده های دیگر...

 

با تو شب ارغوانی می گذرد

و مـاه

   در عـسل

بـاران در چـشم های تـو است

و سبـزه

در بـاران

سبـز تـر است

می آیی

و در بـرابـر تـو

           سرو

               کـوتاه می آیـد.

                                                 " کیومرث منشی زاده "

+ نوشته شده در  ساعت 18:6  توسط   | 

سروده های دیگر...

 

پشت آن پنجره

 

مثل یک پنجره در تاریکی

 

که به یک پنجره می اندیشد

 

به تو می اندیشم.

 

پـشت آن پنجره در تاریکی

 

به چه می اندیشی ؟

 

"منصور اوجی"

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:19  توسط   | 

سروده های دیگر...

 

و دیگر بار

 

 

خاطره ی سبز چشمهایت

 

 

 

در پشت پلک های ملتهبم

 

 

رویای یک عشق گمشده را

 

 

                 نقاشی می کند

 

 

من

 

 

تعبیر رویاهای سپیدم را

 

 

                     در خنده های تو می بینم

 

 

اما تو

 

 

خواب های مرا

 

 

                باور نمی کنی !

 

 

 

 

.: حـامد ابراهیم پور :.

+ نوشته شده در  ساعت 0:47  توسط   | 

سروده های دیگر ...

 

 

مگر از راه در برسی

 

 

به باز آمدنت چنان دلخوشم

 

 

که طفلی

 

 

              به صبح عید

 

 

پرستویی

 

 

             به ظهر بهار

 

 

و من

 

 

به دیدن تو

 

 

چنان در آینه ات مشغولم

 

 

که جهان از کنارم می گذرد

 

 

بی آنکه سر برگردانم

 

 

در فصل های خونین هم

 

 

می توان عاشق بود .....

 

 

                                                      

                                            "علی بابا چاهی"

+ نوشته شده در  ساعت 23:3  توسط   | 

سروده های دیگر ...

 

می روی اما دلم در موی تو جا مانده است

 

می روی لیلا ، ببـین مجنون چه تنها مانده است

 

می روی انگار از اول دِلت با ما نبود

 

می روی یک ثانیه گویی ز دنیا مانده است

 

برگهای سبز را در کوله بارت می بری

 

فصل غم ، فصل خزان ، در سینه ی ما مانده است

 

می روی خوشید رفت و آسمان باران گرفت

 

بغز در ابر گلوی لحظه ها جا مانده است

 

در دل دریایی ات یک عمر کشتی رانده ام

 

کشتی ام امروز در طوفان دریا مانده است

 

خامش در پاسخ صد پرسش من ، تاکنون

 

شیوه ی خاموشی ات افسوس گویا مانده است

 

می روی در لحظه ی آخر نگاهم کن ، هنوز

 

در پس چشمان من شوق تماشا مانده است

 

گر چه گفتی برنمی گردی ، پس از یک عمر هم

 

گر بیایی ، عاشق زارت شکیبا مانده است

 

 

برگرفته از وبلاگ    داستان های بی اسم

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:39  توسط   | 

ملک الشعراء بهار

 

 

گر نیم شبی مست در آغوش من افتد

 

 

چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد

 

 

صد بار به پیش قدمش جان بسپارم

 

 

یک بار مگر گوشة چشمش به من افتد

 

 

ای بر سر سودایِ تو سرها شده بر باد !

 

 

دور از تو چنانم که سری بی بدن افتد

 

 

آوازة کوچک دهنت ، وردِ زبانهاست

 

 

پیدا شود آن راز که در هر دهن افتد

 

 

شیرین نفتد هر که زند تیشه ، که این رمز ،

 

 

شوری است که تنها به سرِ کوهکن افتد .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:58  توسط   | 

دیگران ...

.

با تو می گویم ...

 

ای تمام بودن تنهائیم

 

 

ای دلیل خنده ی تو خالیم

 

 

ای گذشته از من و چشمان من

 

 

ای صدای ضجه ی رسوائیم

 

 

این منم »

 

 

جای پای تو بر تنهائیم  .

                               

                                                 هابیل  

+ نوشته شده در  ساعت 2:24  توسط   | 

سروده های دیگر...

فلفل

از بوسه های تو می روید

شعر

از لبان من

قانون عشق چنین است.

باید گذر کنم

معصوم و پاکتر ز سیاوش

از شعله زار جنگل مژگانت

اما دریغ و درد

کس با من این نگفت

کز نی نی سیاه دو چشمت حذر کنم

فلفل از بوسه های تو می روید

شعر از لبان من.

                                               نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  ساعت 23:9  توسط   | 

سروده های دیگر...

من دوست دارم از تو بگویم را

ای جلوه ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش.

تو از به شباهت ٬ از به زیبایی

بر دیده تشنه ام تو دیدن باش.

                                       یدالله رویایی

+ نوشته شده در  ساعت 23:1  توسط   | 

سروده های دیگر...

گفتمش کشتی مرا بر گردنت خون من است

گفت از جان بگذرد آن کس که مفتون من است

گفتمش با بوسه یی کردی ز خود بیخود مرا

گفت این خاصیت لبهای میگون من است

گفتمش عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام

گفت این افسانه سازی ها ز افسون من است

گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام

گفت شهری واله و شیدا و مجنون من است

گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت

بی وفایی رسم من بیداد قانون من است

گفتمش چون طبع من قد تو موزون است ٬ گفت

طبع  موزون  تو هم  از  قد  موزون  من  است

دکتر  محمد سیاسی

+ نوشته شده در  ساعت 14:16  توسط   | 

سروده های دیگر...

 

در غربت مزار خودم گريه ام گرفت

 

 

از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت

 

 

وقتي که پرده پرده دلم را نواختم

 

 

از ناله ي سه تار خودم گريه ام گرفت

 

 

پاييز مي وزد و تو لبخند مي زني

 

 

اما من از بهار خودم گريه ام گرفت

 

 

يک تکه آفتاب برايم بياوريد!

 

 

از آسمان تار خودم گريه ام گرفت.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:42  توسط   | 

سروده های دیگر...

 

 

شبي پرسيدمش با بي قراري

 

 

به غير از من کسي را دوست داري

 

 

دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت

 

 

ميان گريه هايش گفت آري

 

 

به دل گفتم که يارم مهربان است

 

 

که اينگونه سراغ دلربان است

 

 

دِلم آوازه دادش ناگهاني

 

 

رُخش با من دلش با ديگران است

 

 

درخت غم در وجودم کرده ريشه

 

 

به درگاه خدا نالم هميشه

 

 

جوانان قدرِ يکديگر بدانيد

 

 

اجل سنگ است و آدم مثل شيشه.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:49  توسط   |