عــمران صــلاحی

 

من و تـو

در دو پـرنـده کـوچـک پـنهـانـیم

که زیـر فـواره هـای عـشق

نـغـمه بـر می چـیـنند.

 

عمران صلاحی

 

سر می رود

گل از سبد

عطر از گل

باد از عطر

چنان که تصویر از آیینه

و زیبایی تو

از چشم من.

 

عمران صلاحی

نامت را بر زبان می آورم

دریا بر من گسترده تر می شود

دریایی که ادامه ی گیسوان توست

کلامت را سرمه چشم می کنم

آفتاب و ماه و ستارگان را

در آب ها می بینم

می خوانمت

موجی بلند به ساحل می دود و دست می گشاید

صدفی پلک می زند

و تو در گیسوانت می تابی

عمران صلاحی

شبی خوش است

می خواهم

گیسوانت را بشنوم

لب می گشایی

نسیم شبانگاه

سراپا گوش می شود

کلام تو سرانجام

آغوش می شود

عمران صلاحی

پرندگان هستند

تا من و تو برایشان

دانه های کلمات بریزیم

پرندگان هستند

تا من و تو عشق را

فراموش نکنیم

عمران صلاحی

هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم