حسین منزوی
در ملـتـقای الکل و دود
آنـگـونه مـست بودم
که از تـمام دنـیا
تـنها
دلـم
هـوای تـرا
کـرده بود
می گفتم این عجیب است
ایـنـقدر ناگـهانی دل بـستن
از من که بی تـعارف دیـری ست
زیـن خـیل ورشکـسته کـسی را
در خـورد دل نـهادن
پیدا نـکرده ام...
در ملـتـقای الکل و دود
آنـگـونه مـست بودم
که از تـمام دنـیا
تـنها
دلـم
هـوای تـرا
کـرده بود
می گفتم این عجیب است
ایـنـقدر ناگـهانی دل بـستن
از من که بی تـعارف دیـری ست
زیـن خـیل ورشکـسته کـسی را
در خـورد دل نـهادن
پیدا نـکرده ام...
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انـگیز دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نـگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپـوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اما
چشمان ما را در خـموشی گفت و گوهاست .

مثل سیب سرخ قصه ها
عشق را
از میان
دو نیمه
می کنیم
نیمه ای از آن برای تو
نیمه دیگر برای من
بعد . . . .
نیمه ها هم از میان
دو پاره
می شوند
پاره ای از آن برای روح
پاره دگر برای تن

چشمت ستاره اش را
چندان چراغ وسوسه
خواهد کرد
تا من به آفتاب بگویم: نه !
در کوچه پرسه های پاییزی
با حس زنانه دوست می داری
احساس غرور میکند خورشید
و اشتیاق لمس تو شاید
شرم قدیم دستهایم را٬
مغلوب کند
وقتی تو باز میگردی.