شفــیعی کـدکـنی

 

لحـظه خوب

لحـظه نـاب

لحـظه آبـی صبح اسفـند

لحـظه ابرهـای شنـاور

لحـظه روشن و ژرف و جـاری

- حاصـل معـنی جمـله آب.

لحـظه ای که در آن خـنده هـایت

جـذبـه را تـا صنـوبـر رسانـید

لحـظه آبی بـاغ بیـدار

لحـظه روشن و نغـز دیـدار.

 

شفیعی کدکنی

 

به جـان ٬ جـوشم که جـویای ِ تـو بـاشم

خـَسی بـر مـوج ِ دریای ِ تـو بـاشم

تـمـام آرزوهـای منـی ٬ کـاش ٬

یـکی از آرزوهـای ِ تـو بـاشم

 

شفیعی کدکنی

 

ای نگاهت خنده مهتاب ها

 

بر پرند ِ رنگ رنگ ِ خواب ها

 

ای صفای جاودان ِهرچه هست:

 

باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها

 

ای نگاهت جاودان افروخته

 

شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها

 

ای طلوع بی زوال آرزو

 

در صفای روشنی محراب ها

 

ناز نوشینی تو و دیدار توست

 

خنده مهتاب در مرداب ها

 

در خرام نازنینت جلوه کرد

 

رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها.

 

شفیعی کدکنی

 

از آن سوی مـرز بـاور و تـردید

می آیـم ٬

خـسته بـسته ٬

می آیم.

هـمرنـگ درخـت در هـجـوم دی

می پـایم ٬

تا بـهار ٬

می پـایم.

خاموشم و انتظار

سر تا پـا

تا سبزتـرین ترانه را

فـردا

در چـهـچـهه بوسه تو بسرایم.