مهـدی فـرجـی

شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن
دلشکـسته‌ام اگـر نـمی‌پـرم قــبول کـن

ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت
جـا نـمی‌شود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن

گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را
از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن

در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمی‌کـشم
بیــش از آ‌نـچه خـواستی نـمی‌پـرم،‌ قـبول کن

قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمی‌خورد
گــاه نامه می‌بـرم می‌آورم،‌ قــبـول کــن

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
بـی‌تـو من نه عاشقم، نه شاعـرم،‌ قبول کن

آب
وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم
مـن نمی‌تـوانـم از تـو بـگذرم،‌ قـبول کن

 

مهدی فرجی


نـه ... روبـه روی تـو بـازنـده انـد حـالا هــم

قــــمـاربـازتـریــــن مــــردهـای دنـــیـا هـــم

زمیــن زدم ورقـی را شـروع شـد بــــــــازی

ولی بـه قـصد- فـقط - رو به رو شدن با هم

اگـرچـه مـی دیـدم – اگـرچـه می دانـستی

در ایـن مـقـابله جـز بـاخـتن نـمی خـواهـم

طـنین قـهـقـهه ات در تـبسـمم مـی ریخت

هـجـــوم زلـزلـه ات در غـــرور گـهــگـــــاهـم

نـمی بـریـد چـرا حـکـم مـن شـروع تـــــو را

نـمی گــرفت چــرا بـی بـی تـو را شـاهـــم

سیـاه و سـرخ گـره خـورده بـود و پـیدا بــود

جـنون دسـت تـو در تـک تـک ورق هــــایـم

در ایـن نـبرد ، فـقط بی بی دلـت کـافیست

بـرای کـشـتن پـنـجاه و یـک ورق بــا هـــــم

بـه دست داشتی آن قـدر دل که می لرزید

دل سـیــاه تـریـن بـرگــه هـای بــالا هــــــم



مـرا بـه بـاخـت کـشانـدی ولـی نـیـفـتــادم

بـه ایـن امـید کـه روز خـداست فــردا هـــم

شـروع مـی شود ایـن بــازی ِ تـمـام شده

اگـــرچـه رو بــکـــنی بــرگ آخــرت را هـــم