ده سال از مرگ نابهنگام نادرنادرپور، شاعری که زندگی خود را درغربت وقف مبارزات سیاسی کرد می گذرد

نادرپوردرسال ١٣٠٨ در تهران زاده شد. او فرزند«تقی میرزا» ازنوادگان«رضا قلی میرزا» فرزند ارشد نادرشاه افشاربود. نادرپورپس از پایان دوره تحصیلات متوسطه به ایتالیا و فرانسه رفت و ازدانشگاه سوربن پاریس دررشته زبان و ادبیات فرانسه فارغ التحصیل شد.  او چند سالی دروزارت فرهنگ و هنر به کار اشتغال داشت.

نادرنادرپور پس از انقلاب به فرانسه و درسال ١٣٦٥ پس از شش سال زندگی در پاریس،  یک بار دیگر و این بار به لس آنجلس مهاجرت کرد. شهری که او مدت کوتاهی پس از اقامت در آن مصمم شد تا  به جای «شهر فرشتگان» لقب «شهر خفتگان» را  به آن بدهد.

 نادرپور درلس آنجلس عمیقا احساس تنهایی می کرد، اما درهمین شهر بود که دامنه مبارزات سیاسی خود را بیش از پیش گسترش داد و هم زمان  به انجام کارهای فرهنگی پرداخت. کلاس و انجمن تشکیل داد، در دانشگاه  شعر و زبان پارسی  آموخت و در رادیو و تلویزیون های محلی فارسی زبان  به اجرای برنامه های تفسیرخبر و انجام بحث و گفتگو و بررسی های سیاسی پرداخت.

یکی از آخرین کسانی که دوهفته پیش ازمرگ با نادرپوردیدار داشته است شاعر ساکن سانتا مانیکا، دکتر مجید نفیسی است که در آن زمان به همراه منصورخاکسار و شمس لنکرانی به دیدن نادرپورمی روند:«شب خوبی بود و سرنوشت ما را به آخرین دیدار فراخوانده بود.»

ساعتی بعد وقتی اسماعیل خویی هم به جمع این شاعران می پیوندد آن ها چون پنج همکار صمیمی برای یکدیگرشعرخوانی می کنند و به مناظره می پردازند. در این مناظره بنا برگفته مجید نفیسی دو چیزگره ی بحث بود: «اسلام و نیما».

«سئوال این بود که اآيا حكومت روحانيت در ايران بايد ما را به عكس العمل ضد عرب و ضد اسلامي بكشاند؟‌ آيا نبايد ميان اسلام به عنوان يك فرهنگ با اسلام به مثابه یک دين، فرق گذاشت و اولی را يكی از آبشخورهای فرهنگ ملی شمرد و دومي را امری شخصي دانست؟» بنا برگفته دکتر نفیسی، نادرپور كه سابقا در يكی از مقالات خود تمدن اسلامي را به عنوان يكی از دو منبع فرهنگی ملی ما مطرح كرده بود، به نظر ميرسيد كه در چند سال اخير به سمت افكار عرب ستيزی و پرستش ايران باستان ــ كه در اوايل قرن در ايران رواج داشت ــ گرايش پيدا كرده بود.

نادرپور در اولین مجموعه شعر خود به نام «چشم ها و دست ها» که در سال ١٣٣٣ انتشار یافته خود را پیرو نیما نمی خواندو نوگرایی را تنها در محدوده مضامین، تشبیهات و زبان شعری جایز میداند. او در سال های بیست همکار احسان طبری است و در سال های  سی هم سخن دکتر پرویز ناتل خانلری بوده است. نفیسی می گوید:«نادرپورچون این دو درزمینه شعر، نئو کلاسیسم را بر مدرنیسم ترجیح می داده است. با وجود این در مدت اقامت خود در لس آنجلس به تدریج نسبت به شعر نو التفات بیشتری نشان داد و در مقدمه آخرین کتاب شعرش به نام «زمین و زمان» که در سال ١٣٧٥ دراین شهر منتشر شد، عصیان نیما را یک نیاز اجتماعی می خواند و به هم زدن تساوی طولی ابیات و جابجا کردن قافیه ها را می پذیرد و خود نیز در این قالب نیمائی طبع آزمائی می کند. معهذا هم چنان در برابر شعر آزاد بی وزن علامت سئوال می گذارد. جالب اینجاست که چند سال پیش تر در یکی از دیدارهایی که با او داشتم، نادرپور شعر منثوری از خود را خواند که مربوط به حرکت ماشین ها در بزرگراه ها می شد و اگر چه لطفی نداشت ولی بر جسارت شاعر در آزمودن راه های نو گواهی می داد.»

 هنگامي كه نادرپور در سال ١٣٦٥ از پاريس به لس آنجلس آمد در فاصله  كوتاهي به صورت سخنگوی ملي گرايان درآمد و شعرهايش كه سابقا بيشتر جنبه های شخصی داشت رنگی سياسی به خود گرفت و اين درست در زمانی بود كه سياست گريزی در ميان نويسندگان ايرانی چه درون و چه بيرون مرز به صورت شعار روز درآمده بود:« پس از انتخابات رياست جمهوری در سال ٧٦ كه به رشد اصلاح خواهی درون جامعه كمك كرد ، شكافی تازه درون مخالفين حكومت روحانيت در بيرون كشور افتاد، و نادرپور كه از همان ابتدا گرايش به اصلاحات را ناشی از توطئه ميدانست در مقابل آن ايستاد و از اين كه اطرافيانش زير پای او را خالی كنند ترسی به خود راه نداد. او قبلا هم طعم تنهايی را چشيده بود و در آستان انقلاب سال ٥٧ در برابر آن ايستاده بود.

زندگي در غربت بر نادرپور سخت می گذشت. از زبان انگليسي نفرت داشت، از شهر محل اقامت خود (لس آنجلس) بيزار بود، در سالخوردگی تنها مرگ را ميديد و تنها جوانی را ميستود. با وجود اين از تدريس و تحقيق، نوشتن و سخن گفتن باز نمی ايستاد، در خانه اش به روی بسياری باز بود و از همدلی با نسل جوان تر ابايی نداشت. در شب نوروز سال ٧٦ كه به ابتكار مجید نفیسی شب شعری برای پنج شاعر ايرانی مقيم لس آنجلس ــ نادر نادرپور، منصور خاكسار، عباس صفاری، پرتو نوری علا و خودمجيد نفيسی ــ‌ به زبان انگليسي در تالار اجتماعات موسسه فرهنگي "بيآند باورك" برگزار شد با اشتياق حركت كرد.

نفیسی می گوید:« می دانم كه تنگدست بود و نسبت به بی چيزان احساس نزديكی ميكرد. در همان ديدار آخر گفت: "من يك سوسياليست هستم. صبح ها هم كه همراه ژاله به پياده روی می رويم، و چشمم به افراد بی خانمان ميافتد كه در پياده روها يا زير ماشين ها خوابيده اند، دلم فشرده ميشود و ضرورت عدالت اجتماعي را بيشتر درمييابم.»

«در مراسم خاكسپاري اش كه در ٢٤ فوريه  ٢٠٠٠ در "وست وود" انجام شد شركت كردم و هنگامی كه پيكر او را به دهان بی شرم خاك می سپردند از خود‌ پرسيدم: آيا وطن فقط جايی ست كه در آن زاده می شويم يا می تواند سرزمينی هم باشد كه در آن آرام ميگيريم؟ نادرپور با سر گذاشتن به خاك در تبعيدگاه خود، اين شهر را برای ما كوچ زدگان به صورت وطن دوم درآورد».

برگرفته از  v.o.a