گونـه ي تـر مرداب

مرثـيه انـزوا نـيست

شوق لطيـف دوست داشتـن

 شفافـي بـاران است

پـيام آوران آمـدند تا بگـويـند 

                           دوست بـداريـم


و ما بـر دوست داشتن خـط بـطلان گـناه کـشيـديم

هـواي مـرطوب دل

رايـحه نـرگس هاي وحشي را بـاور نـکرد

و دل، سرگردان در کـويـر خـالي تـن

به دنـبال خويـش مي گـشت

تا شقـايـق از راه رسيد

و نـابـاوري دشت

مبـهوت بـاورهـا شد.