حمید مصدق
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور٬
گیسوان تو در اندیشه من٬
گرم رقصی موزون.
کاشکی پنجه من٬
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست.
چشم من٬ چشمه زاینده اشک٬
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب٬
در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود.
+ نوشته شده در ساعت 1:46 توسط
|