فـروغ فـرخـزاد
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همـچو بارانی که شوید جـسم خاک
هستیم زآلـودگی ها کرده پاک
ای تـپش های تن سوزان من
آتـشی در سایه مـژگان من
ای ز گـندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پـربارتر
ای در بـگشوده بر خـورشیدها
در هـجوم ظلمت تردیدها
ای دو چـشمانت چـمـنزاران من
داغ چـشمت خـورده بر چـشمان من
پـیش از اینت گـر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
+ نوشته شده در ساعت 23:43 توسط
|